تبليغاتX
ღ♥ღ♥✮♫ دفترخاطرات من♫✮♥ღ♥ღ




























ღ♥ღ♥✮♫ دفترخاطرات من♫✮♥ღ♥ღ

 

سَـلامــــــ.....

اهالی عزیزسرزمین حوریانـــــــ مجازی......!

دلم هوینجوری خواست بیام یه نشونیـــــــ  ازخودم بذارم!!!!

هنوز زندمـ! دارم از هوای کثیف این شهر تنفُســـــ میکنَم.....!

آخه دُکـ ــ ــی جـ ونم میگه قلبت عین اَسب داره میدوههههههه!!!!!چیکار کردیـــــ باهاش؟!

دُرستِه ظاهرمـ همیشه آرومه ولی یه روز نیس که تودلمـ  آشوب نَباشه!!!!

خُودممـ میدونستَم نیازیــــ به ۲کتُر نَبود خودم دکترم دیگه ماشالله!!!!بزنم به تختهـــــ....!

اینــــ قلبــــ مگه چَندساله دیگه میخواد کارکُنه بَرام...؟!

آخ چِقد زود میگذَرهــــ  روزا....هیچوَقت نِمیخواستم بزرگ شمــ!

۱شَنبه نوبَت فیزیکهــــ ۳ تادیگه موند اینارم بدمـــــ دیگه خَلاص تاشَهریور...!

             خدای من؛

    دستانت که مال من باشند؛

    هیچ کس مرا دست کم نمی گیرد....

   

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 دی1390 در ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط ღNeginღ |

               

آیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ....

بازم امتحانا شروع شدنــ....!

باز سردردای کوچولوم شروع شد امسال علاوه بر سردرد پا دردم بهش اضافه شده!

آخه  دیروز رو پام چندتا عمل جراحی بسیار ظریف انجام شده....والان درون باند پیچییای

آق دکی داره سر میکنه....!www.smilehaa.org

با این حال بازم از کسب علم ودانش باز نمیمونم والان از کلاس فیزیکی که دایر نشد(به دلیل

فوت یکی از فامیلای آق معلم) برگشتم درحالی که میلَنــــگم!!!!!www.smilehaa.org

یاد امتحون فیزیک و هندسه وریاضی تو دلمو خالی میکنه!!!!

تو همه درسا قبول میشما ولی تو این سه تا ۹۹٪احتمال داره بیفتم!www.smilehaa.org

خلاصه محتاج دعاتونم اگه برام دعا کنین تو این ۳تا نیفتم براتون یه شارژ۱۰۰۰۰۰۰تومنی میگیرم

با هرکی خواستین حسابی فک بزنین!!!!!!

راستی برا خوب شدن پای شیرینتر ازجونمم دعاکنین اَجرشوخدا بهتون میده!

به قول بعضیااااااا:::::Boo0oo0os  For  U!!!!!!!!!!!!!!!!

امتحانا خوش بگذره خودافظ..........

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 6 دی1390 در ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط ღNeginღ |

اه وقتی خدا داشته شانس تقسیم میکرده بین آدما فکر کنم من داشتم

بندکفشمو میبستم....!!!!!


صبح ساعت7/5  ازخواب ناز بیدار شدم چشام هنوز4×6 میزد که راهی

مدرسه شدم.....


توراه مثل همیشه دوجفت مرغ عاشق تو گوشه های خیابون دست

دردست هم داشتن میرفتن مدرسه...!!!!!!!!


تا اینکه رسیدم دم دَر مدرسه....


3تا معاون با2تا مدیر نسبتا محترم عین انگل چسبیده بودن جلو در......

تا پام رسید به داخل مدرسه.....


عین سگ گرسنه افتادن به جونم!!!!!

محمدی(معاون1):دخترم چادرت کو؟؟؟؟!!!

صدیقی(معاون2):خانوم ابروهاشونگا....!!!!!!!

مظلومی(خانوم مدیر!):برو زنگ بزن مامیت بیاد.....!

خلاصه اول صبح یه ضدحال اساسی زدن بهمون ترکیدیم!!!!!!

*دلم براتون تنــگولـــیده بود!

*رفتــــــــــــــــــــــــــــــــم که رَفتـــــــــــــــــــــم!!!!

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 19 آذر1390 در ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط ღNeginღ |

آخ كه هَوا چقد سرده.....تموم وجودم سرد شده ديگه بخاريَم گَرمش نميكنه!

 

پِسر همسايه داره ميره سربازيــــــــــــــ....!!!

 

ازالان دلـــــم براش تنگــــــــ شدههههه...

 

ديگه توراه مَدرسه نميبينمش....

 

اَه!همه پسرا يه...ان ديگه

 

چرا دلم براش تنگــــــ ميشه؟!

 

شما بَـــــبَــــــــــعي دارين؟؟؟!!!

 

ما يكي داريم تو حياط داره آواز ميخونه براخودش.!

 

آخي ولي فردا نيستش تو شكم ما سِير ميكنه!!!!!!!

عيد مبارك مثلا.....!

         

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 15 آبان1390 در ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط ღNeginღ |

 

واي سلام عليكم خواهران وبرادران تهروني¤ كرموني¤در كل ايروني.....!

دل بنده تنگ تنگ تنگ شده بود براي شما ،شما چه؟؟؟؟!!!!

بلي باز هم مدرسه شروع و دلهره ما تمام....!

جاتون خالي اين 2 3هفته ه ه ه ه آي درس ميخونم آي ميخونم.....!!!

ولي تو اين مخ نيره كه نيره....!

بيچاره بهcleaning  اساسي نياز داره ديگه چقد بكشه آخه...!

 

ديروز مَرمَر جون پيشم بود به اسم خوندن درسا و....فقط فك سابونديم وبعضي كاراي

  مـــــهم كه جزتو خيابون جاي ديگه نميشه انجام داد.....!!!

 

بگذريم آخه تومدرسه كه نميشه آدم باخيال راحت بشينه فك بجونبونه...

تا تكون ميخوري يه خانوم نسبتا مهربون ميچپه تو...!!!!

ميخواد حرف بزنه هزار تا اما واگر و ولي و...مياره....

ميخواد دلداري بده مثلا ::::شوما بچه هاي با استعدادي هستين ولي به جايي نخواهيد رسيد.!

ميگه:مرور كنين درس بپرسم...اخلاق ميشه كپ سگ.....!

 

من موندم چرا به اينا ميگن آموزگار مهربان؟؟؟!!!

ما كه خيري از آموزگارا نميبينيم....مخصوصا آموزگار زيست...اگه منو ديدي اينجا اينو

بدون خيلي خري...!!!!

 

داريم همينجوري ميگذرونيم وقتارو يعني وقت ما كي تموم ميشه؟؟!

     

نوشته شده در تاريخ جمعه 15 مهر1390 در ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط ღNeginღ |

آخ دلم....!

تنگ شده بود....!

حال وهوام یه تغییری کرده که نگو!قربون خدا برم هیچوقت تنهانمیذاره

آدمو.قراره بعد ماه رمضون یه چند روزی بریم پیش امام رضا

اگه مهمونمون کنه!

 

این چند روزه رو تونستم روزه بگیرم خدا یاری بده بقیشم میگیریم!

 

چند ماهه نبودم دلم میخواد خیلی چیزا بگم ولی فعلا حوصلشو ندارم

مواظب خودتون باشین.....!

               http://crazy-lovers.persiangig.com/image/L%21ghT%20%2863%29.jpg

نوشته شده در تاريخ شنبه 15 مرداد1390 در ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط ღNeginღ |

این روزا حسرت یه خواب آروم و بی دغدغه مونده رو دلم....!

هرشب خواب معلمای نسبتاً محترمو میبینم....

یکی میاد توخوابم میگه ریاضیت شد75/6 !

دبیرفیزیک میاد میگه:آفرین عجب نمره ای گرفته ای....19!!!!!!!!!

دیگه تحمل ندارم!!!

خدا امسال مونو به خیر بگذرونه با این اوضاع از حال وهوای اینجام دور شدم

کم کم هرروز میومدم یه سری به اینجا میزدم ولی الان چی

حدوداً یه ماهه نیومدم!

خرداد امسال یه طوری بود........

ازاولش تا الان داشتیم دنبال زن دایی برا خان دایی میگشتیم ایشونم هیشکیو نمیپسندید آخه!

فعلا که خبری نیس اگه عروس پیدا کردیم خبرتون میکنم!

بدجور محتاجم به دعاتون دعام کنین براشهریور امتحان نداشته باشم!!

همه چی آرومه.....

همه سرشون به کار خودشونه....

3تا اعتراف....:!

1-دلم برا رامتین خیلی تنگ شده همون دیوونه ای که وقتی بهش میزنگی جای

خودش صدای هلیا میشنوی!

 

2-تودنیا دیگه از همه کس وهمه چیزمتنفرم.

 

3-شبا بهترین لحظه های زندگیمه...سکوت سرد....نورمهتاب.....تاریکی مطلق!

  

نوشته شده در تاريخ جمعه 20 خرداد1390 در ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط ღNeginღ |

شلام امتحان چیه؟؟؟؟!!!

یه مشت سوالای مضخرف که یه ماه قبل ازتعطیلی مدرسه هااز آدم میپرسن!!!

آی ی ی ی ی خدا

من دیوونم! اعصابم خردوخمیرشده الان ده روزیه معلم خصوصی گرفتم هی تو

گوشم ۲+۱ میخونه ولی یادنِمیگیرم که نِمیگیرم م م م م م

حالا ریاضیو چیکارکنم؟؟؟؟!

میگم خانوم مَتین الهی من فَدات شم توبیا جای من بنویس میگه نه!

بعدا میام پیشتون فعلا بابای.......

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 25 اردیبهشت1390 در ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط ღNeginღ |

                    

بله شلام.....!

بعد نمیدونم چند هفته شلام مجدد!

همه خوبن؟؟؟؟

ما که خوب نیستیم اگه گفتی چرا؟؟؟؟؟!!!

نزدیک امتحانه و هی میانترم میگیرن ج...خوردیم دیگه بسه!!!!!!!

 

مگه میتونیم کله مبارکمونو نوازش کنیم!البته فقط مُخای  کلاس درس میخونن ماهم

با هزارتا بهونه میریم التماس که خانم فلانی از ما درس نپرس!

 

مثلا همین الان مامی داره دینی برام مینویسه!الان یه هفتس داره مینویسه

ولی تموم نمیشه لا مصب!!!

این مورد با بقیه فرق میکنه تقریبا نصف کلاس مادراشون براشون نوشته!!!!

آخه آخر سال گیر داده سوالای کتابو از اولش بنویسین دفتر!

ما عزیزانم از حرصمان دادیم مامانامون بنویسن!!!!

 

آهای......!                                     

دلم تنگ شده برا همتون!

 

چرا هیچکدومتون جواب منو نمیدین؟!              

گیتاریستم.داداشUmid.شاهیننننننننن.آی کاوه ه ه ه

کوجایین؟؟؟!!!!

ببینین افسرده شدم بیاین پیشم دیگه انگار همه دارن درس میخونن!!!!؟؟

 

              

          

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 اردیبهشت1390 در ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط ღNeginღ |

چه سال خوبی واقعا...!

دیروز اس... زنگ زده بود اول من رفتم پای تلفن دیدم شماره...خودشه.

نیم ساعت اَلو اَلو کردم بعد حرف زد!

مامیم چَپ چپ نگاه میکرد فکر کرد طرف کیه!

وقتی با مامی حرفیدن قیافش بد جور گرفت از امی...گفتن حتما یه چیزی شده

هر چیم ازش میپرسم جواب نمیده جز چندتا متلک بارم کردن که عادت همیشگیشه

یعنی من اینقد مضخرفم؟؟؟

انگار همه ازم فاصله میگیرن دیگه خودمم از خودم متنفرم. از دیشب یه شماره ای

پشت سرهم زنگ میزنه ولی بی موقع...!

این بار باید جواب بدم  راستی آقاحسین و رامتین وفرزاد که میدونم بعضی وقتا

میاین اینجا خیلی نامردین مخصوصا رامی

من با این کارا دست از سرت بر نمیدارم خیالت راحت...

فکر کردی یه دختره...میتونه باهام بازی کنه که اونم معلوم نیس کیه

حداقل یه بار جرئت کن جوابمو بده هلیا کدوم خریه منکه میدونم خودتی.

خواهش میکنم فقط یه بار بعدش برو با هرکی میخوای. منکه کاری به کارت ندارم.

 

*دیروز رفته بودیم خونه دایی مامییه یه دختریم اونجابود فامیلشون بود.

نمیتونست حرف بزنه.رفتم کنارش نشستم یه جواریی میفهمیدم چی میگفت.

بغضم داشت میترکید نتونستم جلوخودمو بگیرم محکم بغلش کردم کلی اشک ریختم!

فقط مادوتا تو اتاق بودیم.شاید فقط یه بهونه بود که خالی شم.

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 4 فروردین1390 در ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط ღNeginღ |